مشکل هنگ ناگهانی سرور ISA2006

۱ شهریور ۱۳۹۰

۷-۸ ماهی بود که سرور ISA2006 مون بدون دردسر داشت کارمیکرد تا اینکه ۲-۳ روز یه مشکلی واسش پیش اومد. نشانه های مشکل هم این بود:
- بلاک کردن تمام ترافیک های شبکه بطوری که از داخل شبکه LAN یا حتی management computers هم دیگه نمی تونستند پینگش کنند یا حتی بهش دسترسی پیدا کنند.
- از داخل سرور هم نه میشد LAN رو پینگ کرد نه external یا حتی مودم ADSL رو
- تو لاگ ها همه چی نرمال و هیچی بلاک نمیشد.
- تو eventlog ها هم هیچ error نیست هیچی
- دسترسی همه جا به همه جا هم قطع میشد.
یه هفته طول کشید تا تو مورد خودم مشکل رو حل کردم ( باید بگم اصلاً راضی نیستم، خیلی طول کشید) و مشکل کیس مربوط به من از ۳th-parti فیلترینگی بود که رو ISA نصب کرده بودم. برای حل مشکل موارد زیر رو چک کنید زیاد دور خودتون نچرخید مثل من :
- تغییر نحوه ذخیره سازی لاگ های ISA از MSDE به text file
- غیر فعال سازی نرم افزار ها و پلاگین های روی ISA
- چک کردن سلامت هارددیسک

لاگین نکردن یاهو مسنجر با پروکسی TMG 2010 Sp1

۲۴ مرداد ۱۳۹۰

یکی از همکارا چند روزی بود که یاهو مسنجرش لاگین نمیکرد و error 81003004 برمیگردوند.

ما تو شبکمون اینترنت رو از طریق پروکسی WPAD پخش کردیم. از طریق ابزار sysinternal\tcpview حرکات این نرم افزار رو چک کردم ولی مشکلی توش ندیدم. به TMG متصل میشه بعد هم میخواد به سرور یاهو وصل شه همه چی طبیعی بود. لاگ های TMG رو هم بررسی کردم فقط یه مورد مشکل توجهم رو جلب کرد اون هم یه بسته شبکه بود که TMG میگفت که نام سرور مورد نظر که از سرورهای یاهو بود وجود نداره. دستی سرور رو چک کردم نامش دیگه وجود نداشت و از تو اینترنت پاک شده بود. واسه حل مشکل روی کلاینت cache اینترنت اکسپلورر رو پاک کردم دوباره لاگین کردم. مشکل حل شده بود.

ببخشید شما ثروتمندید

۳ تیر ۱۳۹۰

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.

هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.

بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه … نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

رنجش

۳ تیر ۱۳۹۰

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
” بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . “

ISA 2006 / TMG 2010 SSL Port Tunneling

۲ تیر ۱۳۹۰

تو یکی از مجموعه هایی که هستم اینترنت و از طریق TMG 2010 SP1 و بصورت Proxy برای کلاینت ها به اشتراک گذاشتم. امروز متوجه شدم کاربران نمی تونن به webmail شرکت دسترسی داشته باشند دسترسی به Webmail هم از طریق آدرسی بصورت https://mywebsite.com:2096 انجام میشه. سرویس میل برای چی نمیدونم ( شاید امنیت) روی پرت ۲۰۹۶ فال گوش وایساده و داره به درخواست ها جواب میده و نوع رمزنگاری استفاده شده هم SSL هست. وقتی کاربران درخواست دسترسی به این آدرس رو به TMG میدن، TMG بخاطر نوع رمز نگاری و پیکر بندی پیش فرض درخواست رو Dennied میکنه و صهحع سفید لود میشه.
مشکل چی هست ؟ بصورت پیش فرض برای ISA or TMG تعریف شده که ترافیک رمزنگاری SSL مخصوص پرت های ۴۴۳ و ۵۶۳ هستش حالا اگه شما بخوایین به وب سایتی مثل یه بانک متصل بشین که ترافیک SSL روی پرت ۵۵۸۹ باشه با مشکل مواجه میشین. این مشکل هم برای firewall client و هم برای Secure Nat کلاینت ها پیش میاد.
راه حل: شما میتونید پورت مورد نظرتون رو به بازه ی پورت هایی که TMG ترافیک SSL رو قبول میکنه اضافه کنید. برای این کار هم ابتدا اسکریپت زیر رو دانلود کنید :
http://www.isatools.org/tools/isa_tpr.js
حالا با دستور زیر پورت مورد نظر رو به TMG اضافه میکنیم:
CSCRIPT ISA_TPR.JS /ADD port5589 5589
نیاز تا سرویس TMG رو از طریق کنسول خودش Restart کنید.

شپلی…

۱۸ خرداد ۱۳۸۹

ا خمیرِ بازی روی میزم یک گودزیلا ساخته ام. یعنی در حقیقت یک گلوله ساخته ام با دو تا شاخ روی سرش، و اسمش را گذاشته ام گودزیلا، و قایمش کرده ام پشت کاغذهای روی میزم تا یک وقت مرا نخورد. به هر حال من می دانم که الکی است، خودش که نمی داند…

یک روز صبح آمده بود نشسته بود لبهء میز، اصرار داشت خودش را پرت کند پایین تا بمیرد. اصلا حوصله ء نقهای این یکی را نداشتم؛ هیکل نرم و گردش را برداشتم و گذاشتمش ته میز، سر جای اصلی اش. چند دقیقه گذشت و من مشغول کارهایم بودم که دیدم دوباره آمده است لبهء میز و چیزی نمانده که خودش را از ارتفاع هزار میلیمتری پرت کند پایین. بلندش کردم و نشاندمش روی شست دست راستم تا ببینم چه می گوید. هنوز دهانم را باز نکرده بودم که زد زیر گریه و با اینکه من اصلا برایش چشم نساخته بودم اشکهای سبز خمیری اش سرازیر شد؛ حالا اشک نریز کی بریز، و دستم را لکه لکه سبز می کرد.

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

اتاق زیرزمین و شبهای احیا

۲۳ شهریور ۱۳۸۸

نام مقاله: اتاق زیرزمین و شبهای احیا
آخرین بازنگری:۲۰/۶/۸۸
تاثیر گذار بر:مخاطب
نسخه:۱/۰

یک اتاقی هست در زیرزمین خانهء ما، که یک در دارد و دو پنجره. اگر پانزده سالت باشد می توانی وقتی می خواهی به آب تنی بروی لباسهایت را در آن عوض کنی. اگر هجده ساله هستی می توانی تمام بند و بساطت را برداری و یک سال خودت را با کتابهایت در ان حبس کنی، اتاق زیرزمین خانهء ما از تمام دنیا جدایت می کند و یک سال بعد می توانی به یک دانشگاه معتبر بروی. وقتی نوزده سالت شد می توانی وقتی یواشکی یک نفر را در آن می بوسی دستگیر شوی و تا مدتها نتوانی توی روی یک نفر نگاه کنی. از آن به بعد هر وقت حوصلهء هیچ کس را نداری می توانی بروی توی همین اتاقی که آن زیرزیرها خیلی از زندگی تو را می داند برای خودت بنشینی و با دیوار ها درددل کنی. راستی، از هر سن و سالی که هستی همیشه می توانی شبهای احیا که جایت در خانه نیست روی تختی گوشهء همین اتاق دراز بکشی و به آهنگهایی که دوست داری گوش کنی، که وقتی با صدای روزه و شیون و زاری زنهای طبقهء بالا مخلوط می شوند یک احساس خیلی عجیبی ایجاد می کنند، انگار که هیچ وقت آنها را واقعا نشنیده ای.
خواندن دنباله‌ی این نوشته »

درباره اینترنت بیشتر بدانیم

۹ شهریور ۱۳۸۸

در ژانویه سال ۱۹۸۵ میلادی ثبت دامنه با پسوندهای عمومی net ، .com. و org. توسط مرکز ثبت Network Solutions آغاز شد. این مرکز در ژوئن سال ۲۰۰۰ میلادی با شرکت VeriSign ادغام شد و تا کنون با ثبت بیش از ۷/۶ میلیون دامنه هم اکنون با نام VeriSign بعنوان یکی از بزرگترین مراکز ثبت دامنه در دنیا به شمار می آید. از اوایل دهه ۸۰ میلادی مدیریت و کنترل منابع اینترنتی بطور مستقیم زیر نظر فرمانداری ایالات متحده توسط سازمان IANA انجام میگرفت که با گسترش اینترنت در کشورهای خواندن دنباله‌ی این نوشته »

شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید

۱۱ مرداد ۱۳۸۸

داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاکس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از
رستوران سلف سرویس؛ هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن
زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست.با این
نیت که از او پذیرایی شود.اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او
از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.از همه
بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل
بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:«من
حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی
به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی
پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه
پذیرایی می شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به
قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره
کرد و ادامه داد:« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید،
انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.اما وقتی
غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس
است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعیتها،شادیها،سرورها و غم ها در برابر ما
قرار دارد.. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن
چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده
ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از
جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه می
خواهیم،برگزینیم

پیله

۱۴ تیر ۱۳۸۸

پیله

به محض اینکه از پیله خارج شده بود، او را درون این استوانه تنگ و تاریک انداخته بودند. مدت ها تلاش کرده بود از پیله خارج شود. دنیایی که طول و عرضش چند سانتیمتر بیشتر نبود. برای خودش برنامه ها داشت .وقتی درون پیله بود بارها و بارها درخیالات خودش دنیای بیرون را دیده بود و هزار ها بار شگفتی هایش را کشف کرده و هیجاناتش را زیسته بود. تصمیم داشت به محض اینکه ازپیله بیرون آمد به اندازه تمام روزهایی که آن­جا بوده، از زندگی لذت ببرد؛ اما وقتی تلاشش برای بیرون آمدن از پیله به پایان رسید و تازه چشم باز کرد و خواست اولین نفس زندگی­اش را در آزادی بکشد فهمید که آزادی واقعی اش در پیله بوده و بیرون از پیله برای او آزادی­ای وجود ندارد. به محض وارد شدن به دنیای جدید او را درون قوطی انداختند چون می ­ترسیدند در دنیای بیرون صدمه ببیند؛ می خواستند بدین گونه از او محافظت کنند تا بال های ظریف و شفاف پروانه و شاخک های حساس و زیبایش آسیبی نبیند، اما… چیزی که آن ها با همه مهربانی شان نفهمیدند این بود که در متن زندگی و هوای آزاد و گذشتن از خطرهای مختلف زیبایی­اش تجلی پیدا می کرد نه در قوطی.

پروانه خودش را به دست یأس نسپرد .او برای درآمدن از پیله تلاش زیادی کرده بود و حالا نباید در یک چهار دیواری کمی بزرگتر از پیله محصور می­شد. خود را درین دنیای کوچک و تاریک، غریب می دید. برای او که شور و هیجان از سراسر وجودش زبانه می کشید، به سر بردن در این قوطی به معنای مرگ بود. از همان لحظات اولیه برای به دست آوردن آزادی­ای که گمان می کرد مهم ترین حقی است که در زندگی دارد، تلاش را آغاز کرد. ابتدا خودش را به تمام نقاط قوطی رساند. همه جا تاریک بود او حتی نمی­توانست زیبایی خودش را ببیند. اندکی نور از گوشه­ی درِ قوطی توجهش را جلب کرد. به سمت نور رفت اما درزی که نور از آن بیرون می زد آن قدر کوچک بود که پروانه نمی توانست ازآن عبور کند. با این حال سعی خودش را کرد خواست از شکاف کوچک راهی برای عبور خودش باز کند؛ ولی درهمان لحظات اولیه آنقدر خسته شد که بی حال گوشه ای افتاد. وقتی به دو جسم شفاف و ظریفی که دو طرف بدنش قرار داشت و درتاریکی فقط می توانست حسش کند می اندیشید، پر می شد از سوال های بی جواب. پس از دقایقی دوباره تلاش کرد و دریافت اگر به آن شکاف کوچک فشار آورد شکاف بزرگتر می شود و امکان عبور او بیشتر. پس با شدت به شکاف کوچک فشار آورد به تدریج تلاشش را بیشتر کرد و خودش را با شدت بیشتری به آن شکاف کوبید. شکاف ذره­ای بزرگتر نشد. سرش گیج رفت، شاخک هایش درد می کرد و بال هایش خشک شده بود. داشت خودش را به ناامیدی تسلیم می کرد. در آن لحظه در نورِ کمی که از شکاف کوچک بیرون زده بود، برای اولین بار بال های ظریف و زیباش را دید و پر شد از امید و شور زندگی . نیروی تازه ای وجودش را پرکرد و دوباره تلاشش را از سرگرفت. صدایی که از دنیای بیرون می شنید بی­تاب ترش می کرد و هیاهوی دنیای آزاد و فکر رهایی، لذتی دو چندان به او می­بخشید. فقط می دانست که بیرون از این تاریکی، رهایی و روشنایی منتظرش است. رهایی؛ حسی که تنها لحظاتی اندک، زمان بیرون آمدن از پیله چشیده بود.

چندر روز بعد پروانه گوشه­ی قوطی افتاده بود بال هایش قرمز شده و یکی از شاخک هایش شکسته بود. شکاف به اندازه عبور پروانه باز شده بود اما پروانه دیگر نایی برای بلند شدن نداشت.